زين العابدين شيروانى
377
بستان السياحه ( فارسي )
زشت باشد چشم را بر نقش آذر داشتن * احمد ص مرسل نشسته كى روا دارد خرد دل اسير سيرت بو جهل كافر داشتن * اى به درياى ضلالت در كرفتار آمده زين برادر يك سخن بايدت باور داشتن * بحر پركشتى است ليكن جمله در كرداب خوف بىسفينه نوح نتوان چشم معبر داشتن * كر نجات دين و دل خواهى همى تا چند ازين خويشتن چون دايره بىپا و بىسر داشتن * من سلامت خانهء نوح نبى بنمايمت تا توانى خويشتن را ايمن از شر داشتن * رو مدينه علم را در جوى پس در وى خرام تا كى آخر خويش را چون حلقه بر در داشتن * چون همىدانى كه شهر علم را حيدر در است خوب نبود غير حيدر مير و مهتر داشتن * خضر فرخ پى دليلى را ميان بسته چو كلك جاهلى باشد ستور لنك رهبر داشتن * كى روا باشد بسا ملوس و حيل در راه دين ديو را بر مسند قاضى اكبر داشتن * آفتاب اندر سما با صد هزاران تاب و نور زهره را كى زهره باشد چهره انور داشتن * من چه كويم خود تو دانى محض بىعقلى بود قدر خاك افزونتر از كوكرد احمر داشتن * از تو خود چون مىپسندد عقل نابيناى تو پار كين را قابل تسنيم و كوثر داشتن * مر مرا بارى نكو نايد ز روى اعتقاد حقّ زهرا بردن و دين پيمبر داشتن * آنكه او را بر علىّ مرتضى ع خوانى امير باللّه ار برمىتواند كفش قنبر داشتن * تا سليمانوار باشد حيدر اندر صدر ملك زشت باشد ديو را بر تارك افسر داشتن * چون نهال دين بباغ شرع در حيدر نشاند باغبانى زشت باشد جز كه حيدر داشتن * جز كتاب اللّه و عترت ز احمد مرسل ص نماند يادكارى كو توان تا روز محشر داشتن * از كذشت مصطفاى مجتبى جز مرتضى ع عالم دين را نيارد كس معمّر داشتن * از پى سلطان ملكشه چون نمىدارى رَوا تاجوتخت پادشاهى جز كه سنجر داشتن * از پى سلطان دين پس چون روا دارى همى جز علىّ ع و عترتش محراب و منبر داشتن * اندر ان صحرا كه سنك و خاره خون كريد همى وندر ان ميدان كه نتوان پشت پا در داشتن * كر همىخواهى كه مهرت را بود مهر قبول مهر حيدر بايدت با جان برابر داشتن * هفت زندان را زبانى بر كشايد هفت در از براى فاسق و مجرم مجاور داشتن * هشت بستان را كجا هركز توانى يافتن جز بحبّ حيدر و شبّير و شپّر داشتن * كر همى مؤمن شمارى خويشتن را بايدت مهر زر جعفرى بر دين جعفر داشتن * كى مسلّم باشدت اسلام تا كارت بود طيلسان در كردن و در زير خنجر داشتن * كر همى ديندار خوانى خويشتن را شرط هست جسم و جان از كفر و دين فربى و لاغر داشتن * پند من بينوش و علم دين طلب از بهر آنكه جز ز دانش خوب نبود زينت و فر داشتن * علم دين را تا بيابى چشم و دل را عقل ساز تا نيايد حاجتت بر روى معجر داشتن * تا ترا جاهل شمارد عقل كى سودت كند مذهب سلمان و صدق و زهد بوذر داشتن * علم چبود فرق دانستن حقى از باطلى نه كتاب زرق شيطان جمله از برداشتن * كبر كى چبود فكندن دين حق در زير پاى پس چو كبران سالها در دست ساغر داشتن * كبركى بكذار و دين حق طلب از بهر آنكه خاك را نتوان بجاى مشك اذفر داشتن * اى سنائى وارهان خود را كه نازيبا بود دايه را بر شيرخواره مهر مادر داشتن * از پى آسايش اين خويشتن دشمن حزان تا كى آخر خويشتن حيران و مضطر داشتن * بندكى كن آل يس را بجان تا روز حشر همچو بىدينان نبايد روى اصفر داشتن * زبور ديوان خود ساز اين مناقب را از آنكه چاره نبود نوعروسان را ز زيور داشتن جناب شيخ در سنه پانصد و بيست و پنج هجرى در همان ديار بجوار رحمت حضرت پروردكار و اصل كشت رحمة اللّه عليه زيارت آن بزركوار الحمد للّه روزى شده است آن جناب را كتب مفيده بسيار و رسايل چند در صفحهء روزكار يادكار است منجمله حديقه و كارنامه بلخ و طريق التحقيق و الهىنامه و ديوانست مكرّر كتب آن حضرت به نظر رسيده و مشاهده كرديده فقير را بدان جناب اعتقاد تمام و اخلاص لاكلام است و صلّى اللّه على محمّد و آله اجمعين ذكر غزّان بضمّ اوّل و تشديد زاء طايفهاند در دشت قبچاق و نواحى آن و در توران و تركستان نيز باشند